آترین عزیزمونآترین عزیزمون، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

... پرنسس ما

اولین تجربه ی خانه اسباب بازی . . .

نخودچی خانوم، آترین عسلی مامان از وقتی که قلقلی شدی یه وقتایی توی خونه بعد از کلی بازی و کتاب خوندن و رقصیدن و مدلای مختلف جنگولک بازی دیگه عقل بنده به سرگرمی دیگه ای نمیرسه با این هوای گرم و آلوده گفتم شاید خونه های اسباب بازی بتونه چاره ی کار بشه!! هر چند برای زیر سه سال مسئولیت قبول نمیکردند ولی با کلی خواهش و تمنا و اصرار رو تعهد مشروط به حضور خودم اجازه دادند  منم تصمیم گرفتم وقتایی که کم میارم یه سر دو تایی به اونجا بزنیم و یکم تنوع توی سرگرمی شما باشه البته دفعه ی اول خیلی دوتایی نبودیم با بابا هادی و مامان زهره رفتیم و آخرای تایمت بابابهنام هم اومد پیشمون خد ارو شکر همه چیزبرای اولین تجربه ات خیلی خوب پیش رفت،...
1 مرداد 1393

ماه دهم آترین به روایت تصویر. . .

پرنسس کوچولوی من 10 ماهه شد باورم نمیشه. . .  نمیگم زود یا آسون گذشت اما چون دیگه تکرار نمیشن یه جورایی دلم میگیره. ولی شاید قشنگیشونم به همین باشه که تکرار نمیشن و فقط با یاد آوریشون حس ها و حال و هوای خوبمون به  یادمون میاد. دوست دارم دختر نازم . . . همچنان علاقه ی خاصی به وسایل برقی و سیم هاشون داری                        با اسباب بازی های موزیکال خیلی خوب سرگرم میشی و بیشتر با این کیبوردت بازی میکنی        قرار نبود از حالا با این آلت موسیقی ها کار کنی ول...
18 تير 1393

اولین دوری . . .

پشت میزم نشستم و سعی میکنم جلوی ترکیدن بغضم رو بگیرم. خیلی سخت میگذره. از صبح هر کاری میکنم نمیتونم تمرکز داشته باشم. کلافه ام . آخه چرا باید یهو همه چی خراب بشه . چرا مجبورم الان بیام سر کار. ناشکری نمیکنم ولی واقعا سخته. همش میخوریم به در بسته. خدایا اصلا" ما رو میبینی ؟ لااقل بخاطر آترین.......   آخر شب و ادامه ی پست: الهی بمیرم برات عزیزم، اولین روز کاریم خیلی برای هممون سخت گذشت. صبح که رفتم بیرون هم بابا بهنام هم من بغضمون گرفته بود بسکه ناز و ملوس رو تخت ما خواب بودی. مامان زهره اومد کنارت خوابید تا وقتی بیدار شدی نترسی.با بابا بهنام راهی شدیم ولی تمام مسیر راجع به تو حرف زدیم.  4-5 باز زنگ زدم خونه و حالت رو پرس...
1 تير 1393

مروارید دار شدن آترین جونی . . .

تلق ، تلق ....                           اگه گفتی صدای چیه؟؟؟؟                                                                      صدای مرواریدای خوشگله آتــــــــریــــــــــــــن عسلیه مامانش   &...
28 خرداد 1393

ماه نهم آترین به روایت تصویر . . .

اول - سلام به روی ماه شما خانومی خوشگل و خوش اخلاق خودم دوم - مامانی خیلی خیلی شرمنده ی شما و وجدانش شده که انقدر دیر اومده سراغ وبلاگ عزیز دلش. ( به خدا همش گیر خودت و بابابهنام تنبل و این زندگیه .... هستم ) سوم - خیلی خلاصه و کلی بگم عاشقتم، میمیرم برات، عزیزترین منی. البته این آخری رو با بابا بهنام شریکی. هنوز نمیدونم و نمیتونم بگم کدومتون رو بیشتر دوست دارم......... چهارم - یه دختر دارم مثل ماه، فرشته، دوست داشتنی، خوردنی. میگی نه، ببین حالشو ببر   دخترم عاشق نانای و انواع آلت های موسیقی تشریف داره. از دف و ساز دهنی و تنبک گرفته تا تار و تنبور و ویالون فعلا همین یه دونه عکس موجود بود    نمیدونم این ک...
25 خرداد 1393

بدترین لحظه های عمرم . . .

خدایا با تمام وجودم ازت میخوام هیچ پدر و مادری درد و ناراحتیه نی نی اش رو نبینه . . . خیلی سخته خیلی..................... یه روز صبح بهاری با کلی حس های بد شروع شد؛ چون شب قبل دیر وقت از مراسم هفتمین روز فوت علی دایی برگشتیم(خدا رحمتشون کنه) هممون حسابی خسته و کسل بودیم. بابا بهنام که رفت شرکت من خیلی کلافه بودم تو رو گذاشتم پیش مامان زهره و باباهادی تا ساک های سفر رو باز کنم و به خونه برسم. بعد از یکی دو ساعت مامان زهره میگفت آترین چرا بی حاله و خوب بازی نمیکنه،اما من رو حساب بدخوابی و خستگی شب قبل گذاشتم و دقت نکردم. دم دمای ظهر بود موقع شیر دادن بهت احساس کردم تو از من داغ تری و لبات قزمز شده سریع با دماسنج دمای بدنت رو گرفتم 38 بود...
1 خرداد 1393

ماه هشتم آترین به روایت تصویر . . .

   نازنینم هشت ماهگیت مبارک                                                              از خدا میخوام همیشه این خنده ی دوست داشتنی روی لبای خوشگلت باشه. . .                                                                 &nbs...
24 ارديبهشت 1393

ماه هفتم آترین بدون تصویر!!

قبل از هر چیز بگم ایندفعه بخاطر تاخیر تو شرح تغییر و تحولات شما عذرخواهی خبری نیست چون تقصیر خودته با این همه قرطی بازی و قل خوردن و ورجه و وورجه مگه من و بابای میرسیم کاری انجام بدیم چه برسه به اینکه وبلاگ شما آپ شه!!!!!!!!!!! دهههههههههههههه آخه دختر انقدر شیطون بلا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ . . . جونم برا ت بگه ماه هفتم شما با کلی اتفاقات خوب و خوش و سفر و دردر و حال و حول سپری شد. که هنوز بابا بهنام وقت نکرده عکسای این ماه شما رو برای من بریزه رو هارد پس تو همین فرصت کم، مختصر و مفید تغییر وتحولات نخودچی خانومی خودمو که شما باشی عرض میکنم. عشق مامان حسابی خوش خنده و خوش اخلاق تشریف داری و به هر کس و ناکس خنده های نمکی تحویل میدی و مامانی ی...
24 ارديبهشت 1393

اندر احوالات تجربه ی اولین نوروز آترین جونی . . .

  آترین عزیز سال نو مبارک . . . مامان خاطره و بابا بهنام  برای تو نازنین دخترشون بهترین ها روآرزو میکنن . . . امسال عید برای همه ی ما رنگ و بوی دیگه ای داشت.  وجود دو تا فرشته ی خوشگل و دوست داشتنی، یعنی آترین و آیرینا حال و هوای عیدمون رو حسابی بهاری کرد. خداجونم شکرت..............................   ...
31 فروردين 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ... پرنسس ما می باشد